![]() |
![]() |
|
|
عاشقتم.... همین...
من عشق را در تو
تو را در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم . من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم . من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 18:20 توسط وحید |
|
|
اگه بچه بودم
کاش یه بچه بودم و تو عالم بچگی داد میزدم که من دوستت دارم و
.... میخوام که برای خودم باشی
کاش یه عروسک بودی که قسمت من میشدی ... مطمئنا نمیذاشتم
که دست کسی به تو برسه و تو قلبت بشینه
خودم برات قصه می گفتم ... خودم برات لباس میدوختم و کفش میخریدم
تازه ... اگه تو ویترین مغازه هم میدیدمت انقدر گریه میکردم تا مامان تورو برام بخره
.
.
.
.... کاش الان هم بچه بودم
چون میخوام داد بزنم یکی اینو به من ببخشه
یه جوری بشه .... یه اتفاقی بیفته که سلام هارو بی پاسخ نذاری
معنی خدانگهدارم رو بفهمی
و .... برای خودم بشی
ارزش زندگی ![]()
تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد.
زندگی، بغض فـروخورده نیست.
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
زندگی، شـــوق وصال یار است.
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.
زندگی، تکیه زدن بر یــار است.
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.
زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا.
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.
به، چقدر شیـــرین است.
زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است.
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.
زندگی گاه شده است که برد بیراهم.
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد
![]() ![]() طي شد اين عمر، تو داني به چه سان
پوچ و بس تند، چنان باد دَمان همه تقصير من است، اين که خودم ميدانم که نکردم فکري که تامل ننمودم، روزي ساعتي يا آني که چه سان ميگذرد عمر گران؟ کودکي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذاريد بخندد شادان که پس از اين دگرش، فرصت خنديدن نيست بايدش ناليدن من نپرسيدم هيچ که پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن هيچکس نيز نگفت: زندگي چيست؟ چرا مي آئيم؟ بعد از اين چند صباح، به کجا بايد رفت؟ با کدامين توشه، به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدم هيچ، هيچکس نيز نگفت نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من، که چه سان عمر گذشت؟ ليک گفتند همه: که جوان است هنوز، بگذاريد جواني بکند، بهره از عمر بَرَد، کام راني بکند بگذاريد که خوش باشد و مست بعد از اين نيز، بر او عمري هست يک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون بايد فکر آينده کند ديگري آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند سومي گفت: همانگونه که ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ به چه سان دي بُگذشت؟ آن همه قدرت و نيروي عظيم، به چه ره مصرف گشت؟ نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دَمي عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي چه تواني که ز کف دادم مُفت من نفهمدم و کس نيز مرا هيچ نگفت قدرت عهد شباب، ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد ليک بيهوده تلف گشت جواني، هيهات آن کسانيکه نميدانستند زندگي يعني چه؟ رهنمايم بودند عمرشان طي شد بيهوده و بي ارزش و کار و مرا ميگفتند که چو آنان باشم که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم فکر تامين معاش فکر ثروت باشم فکر يک زندگي بي جنجال فکر همسر باشم کس مرا هيچ نگفت: زندگي ثروت نيست زندگي داشتن همسر نيست زندگاني کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت و صد افسوس که چون عمر گذشت، معني اش فهميدم حال ميپندارم، هدف از زيستن اين است رفيق من شدم خلق که با عزمي جزم، پاي از بند هواها گُسَلَم پاي در راه حقايق بنهم با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کينه و بخل مملو از عشق و جوانمردي و علم در ره کشف حقايق کوشم زره جنگ، براي بد و ناحق پوشم ره حق پويم و حق جويم و بس حق گويم آنچه آموخته ام بر دگران نيز نکو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله خويش ره نمايم به همه، گرچه سرا پا سوزم من شدم خلق که مُثمِر باشم نه چنين زائد و بي جوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش اي صد افسوس که چون عمر گذشت معني اش فهميدم
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 10:31 توسط وحید |
|
|
خوش به حال ...
خوش به حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی
خوش به حال مردی که برایش تو شیرین زبانی کنی خوش به حال مردی که نگاه پاک و معصومانه تو هر روز به او خیره شود خوش به حال مردی که دستهای قشنگ تو دکمه های پیراهنش را باز کند ، ببندد ، تا لبهایت به نجوایی بخندند حسرت دستهایت مانده به چشمهایم ، به خوابهایم ، به کش و قوس های تنم در حسرت دستهایت پرپر میزنم چقدر برایت قصه بگویم چقدر ببوسمت ، نوازشت کنم ، موهایت را نفس بکشم تا خوابت ببرد ؟ چقدر نگاهت کنم ؟ نگاهت کنم تا خوابت ببرد چقدر بی تو به تو فکر کنم ؟ ![]() سخاوت آن نیست که ما با مشکلات می جنگیم تا آسایش بیابیم
ولی وقتیکه آسایش یافتیم آن را غیر قابل تحمل می یابیم...!؟
اشتباه نیز جزئی از زندگی است
پس وقت خودت را تلف نکن
و خودت را به خاطر اشتباههای گذشته سرزنش نکن...!؟
هرگز نترس برای فاصله هایئی که میان
آرزوها ورویاهایت با حقایق وجود دارد
همانقدر که بتوانی رویایش را داشته باشی میتوانی انجامش دهی...!؟
هیچوقت میان بری پیدا نمیشود بسوی جائی که ارزش سفر را داشته باشد...!؟
تمام گنجشكان كه در نبودن تو مرابه باد ملامت گرفته اند تو را به نام صدا مي كنند...!؟
سفر زيباست اگر مسافر در آخرين لحظات ، نگاه تب دار خود را در چشم هايت جا بگذارد...!؟ شما نمي توني كسي را وادار كني كه دوستت داشته باشه اما مي توني به كسي تبديل بشي كه دوستش دارن...!؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 اسفند1386ساعت 16:18 توسط وحید |
|
|
با سلام به همه دوستان ميخوام بازم يه ياد عشقم و براي اون بنويسم
آخه امروز تولدش آره تو اين روز تو چند سال پيش يكي تو اين شهر به دنيا اومد كه منو ديونه خودش كرده يكي كه نميدونم بگم كيه ولي ميدونم همه
كسه واسه من از خدا براش آرزوي طول عمر بيشتر و آرزوي بهترين آرزوها براي عزيزترين كسم زندگيم دوست دارم ![]() تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
سلام جونم الهی قربونت بشم خیلی دوستت دارم از صمیم قلب تولدت مبارک
آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید سوخت در آتش و خکستر شد وعده های تو به دادش نرسید داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خک چکید آن همه عهد فراموشت شد چشم من روشن روی تو سپید جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید دل پر درد من مشکن که خدا بر تو نخواهد بخشید بي تو سنگين مي زنه هواي سينم با خيالت پشت پنجره مي شينم اگه دنيا رو پيش چشام بيارن غير تو هيچ كس و اين جا ندارم هميشه گریه و تنهايي باهامه بي تو بودن روز مرگ خنده هامه اگه تو حسرت عشق تو بميرم تقصير تو نيست اين از بخت سيامه تقصير تو نيست اين از بخت سيامه تو نباشي مي سوزه ريشه و ساقه ام نمي تونه دل بسازه بي تو باغم بزرگي و صبوري با وجود آسمون سقف اتاقم اگه از دوري تو مردم يه روزي نكنه تنهايي چشم به در بدوزي شكستني تر از گل مثل آيينه كي مي گه به پاي عشق من بسوزي كي مي گه به پاي عشق من بسوزي بي تو سنگين مي زنه هواي سينم با خيالت پشت پنجره مي شينم اگه دنيا رو پيش چشام بيارن غير تو هيچ كس و اين جا ندارم هميشه گریه و تنهايي باهامه بي تو بودن روز مرگ خنده هامه اگه تو حسرت عشق تو بميرم تقصير تو نيست اين از بخت سيامه تقصير تو نيست اين از بخت سيامه
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك زندگي يعني زندگي عشق يعني تو تو يعني همه چي عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني عشق هديه اي ناقابل تقديم به عشقم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اسفند1386ساعت 1:15 توسط وحید |
|
|
چشمهايم را كسي به زور مي بندد ... چشمهايم را اگرببنديد پلكهايم بي وقفه تلاش خواهند كرد ... هيچ كس كورتر از آنكه نگاه نمي كند نيست ... پروانه بايد در باد رها باشد ... قفس جاي پرزدن ندارد اين را همه مي دانند ... تعجب من بارها از اين است كه ميان اعداد گيج شده اند بعضيها ... ! دلم پروانه اي در مشت ايشان است ..من به نقطه تحمل رسيدم و اينك پرواز كردن كم كم از ياد من خواهد رفت ... زيار انديشه هايم ،انگيزه هايم و اميدهايم دفن مي شوند در اين قفس ... خدايا پرواز را در حافظه ام حفظ كن تا روزي كه درهاي قفس را باز كنم و مشت گره كرده ايشان مرا به فضا پرتاب كند
تو هوای ِبغض ِ باغچه، تُو همون الهه هستی که با دست مهربونت، زخم آینه ها رُ بستی توی ِ قصّه ی شبونه، تو همون فرشته هستی که تو تکرارِ هَراسَم، شبُ از پایه شکستی تو همونی که می تونی،واس ِ من غزل بخونی توی ِ دریای ِ نگاهت، قایِق عشقُ برونی تو همونی که می خواستم،قصّه هام مالِ تو باشن گلای باغچه می خواستن، که با دستای تو واشَن تو همون پنجره هستی، که تو شعرام خونه داری توی ِ فینال ِ محبّت، می دونم کَم نِمیاری تو واسم زمزمه سازی، مثِه بارون واسِه دریا تو همون لحظه ی نابِ، چیدنِ عشقی تو رؤیا تو برام مایه ی شوقی، واسه رفتن تا ستاره مَنُ پُر کن از ترانه، واسه پروازِ دوباره...
که به حُرمت بزرگیش،سَر آسمون به خاک دُو تا چشمی که یه روزی،چش تو چشمِ آسمون داشت دستِ غیرت اُونُ برداشت،جاش دو تا شاخه نسترن کاشت دُو تا چشمِ خسته اما،خستگیش نَه از ندیدن که تو اِنزوا نشستن،قصه ی دَغَل شنیدن دُو تا چشم بسته اما،نه به دستِ جبرُ تقدیر که به اختیار عشقش،دلُ کرده بندِ زنجیر دُو تا چشمِ ساکت اما،نه از اینکه گفتنی نیست روبروی ِ هَر یه حرفش،کشیدن تابلویی از ایست دو تا چشم دل سپرده،نَه به دنیا نَه به رنگش که به عشقِ بیکرانُ،به دلُ نوای ِ چنگِش پُشت اُون شیشه ی دودی،حالا بارونِ سِتارَس واسه معنا شُدنِ عشق،فُرصتِ شعرِ دوبارَس پشتِ اُون شیشه ی دودی،دُو تا چشم بی فروغِه اما جشن ِ عشقِ چشما،با فرشته ها شلوغِه پشتِ اُون شیشه ی دودی،دُو تا چشم آشنا هست که دلم دخیلِ عشقُ،به ضریحِ اُون چشا بست پشتِ اُون شیشه ی دودی،دُوتا چش نَه،دُو تا دل هست عطرِ سبزِ صحنِ دِلها،کرده آسمونُ سَرمست پشتِ اُون شیشه ی دودی،حالا مائیمُ ستاره اُون ستاره یادگاره، تا یِه تابش دوباره...
من خواب ديده ام که کسي مي آيد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 18:17 توسط وحید |
|
وقتی عاشق زندگی هستيد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 11:53 توسط وحید |
|
|
سراب
نه در بیابانم
نه تشنه ، اما ...
سراب می بینم
گیج، سردرگم
نمی دانم...
به هر سو که می نگرم
تو را می بینم !
رحم کنید دیدگان من
بر دل تنگم رحم کنید .
اشک هایم فاصله ی بین چشمهایمان را فریاد می کند.
مادر مادرم، مادرم .........
موج نگاهت را می نویسم.........
عاشقانه ، جاودانه
مهربانم ، نازنینم
همدم اسرار من
یادش بخیر شب های تنهاییم
که بغض درگلویم جایی را از ان خود می کرد
از سوی دیگر اشک بر روی گونه هایم جاری می گشت
و توبا نگاه پر زمهرت اشکها را با لبخند مبدل می ساختی
یادش بخیر خاطراتم
خاطرات کودکیم
یادش بخیر
دستهای نرم و لطیفت
که بر گیسوانم می کشیدی
وبا اوای دل انگیزت
لالایی شب می خواندی
ای کاش امروز می توانستم
به اعماق دریا ها سفر کنم
صدف ها را برچینم
از انها برایت گوشواره ای سازم
سپس بر گوش هایت بیاویزم
وای کاش می توانستم
به دور ترین کهکشانها سفر کنم
ستارگان را برچینم
سپس تک تک انها را بر گیسوانت بیاویزم.
و ای کاش پرنده ای بودم
می توانستم بر فرازاسمانها پرواز کنم
اسمانهایی که در ان حرفها و صداها باهم دوست می شوند
وواژگان عشق ظاهر می شوند
وسپس واژگان با هم اشتی می کنند
وسرانجام حرف ها ، صداها وواژگان یکباره می گویند :
مادر دوستت دارم
اندازه هائ گمشده اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست ********************************************** آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم ********************************************** از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟گفت در هزار رنگ آن باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت سرد است و بي رنگ ********************************************** غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم ********************************************* شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت بهار بود وتو بودي وعشق بود و اميد بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت ********************************************** متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است ********************************************** ديگه باورم شده تنها شدم
هيچكي نيست دست توي دستام بذاره
ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره
هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم
خواستي كه فراموشت كنم ولي
اينو از دلم نخواه نمي تونم
مي دوني تنها شدن حقم نبود
مني كه هميشه عاشقت بودم
تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم
با تو بودن فقط تو خواب و خيال
رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله
رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم
خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم
درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه
يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه
اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم
بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم
مي دوني تنها شدن حقم نبود
عشق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 1:17 توسط وحید |
|
|
تلاش نکن که زندگی را بفهمی
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..
وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
![]() می توانم براحتی خاطره تو را در دوردست ترين بی نهايت زير خروارها فراموشی دفن کنم !. !آنقدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بیاموزم ((پیتر کبیر)) دوست دارم خوشکلم
كا ش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست!! !!... چه بي اميد رها كردي، از نيامدنت، نپرسيدنت و خبر ندادنت ، گرفته و نا توان است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 تیر1385ساعت 10:32 توسط وحید |
|
|
آدمها مثل رودخانه ميمانند FOR YOU (S.H)
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
وقتی قرار عمر عشق سربرسه
بايد سفر کنم ؛ اما ... دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد من و تو ساقه ی یک ریشه هستیم نهال نازک یک بیشه هستیم جدایی مان چه بارآور! بنگر! شکسته از دم یک تیشه هستیم نگاهت سایه بان بود و گم شد دو چشمت آسمان بود وگم شد به زیر آسمان در سایه ی تو جهان در دیدگانم بود و گم شد
شبی غمگین غمی سنگین و فرهادی ملول از دوری شیرین رخی زرین که شد زنگین ز فقدانه محبت اندر این خشکسالی دیرین چه رنج آور غم مادر و اطفالی که در تقدیر این خانه شدند پرپر چه درد آور خیال سر که پایان میدهدغم را زنی با شهرت همسر از آن بد تر حیات آدمی دیگر ومردم منتظر تا بنگرند نقش جدید طفل بازیگر چرا مادر چرا همسر چرا آن طفل بازیگر ز آتشهای بخت من شوند انبوه خاکستر کنم زاری زدشواری که بابائی نبوده اهل دین داری چه اجباری که بیماری مرض را میکند بر کودکش ساری پدر مجبور کمی هم کور چرا کودک شود از رنج او رنجور کسی از دور خورد انگور چرا نسلی شوند از شرب او مسکور شب ابری و بی صبری چرا یا رب به من دادی چنین ره توشه جبری نه هم رازی نه همسازی قضاوت را چگونه میکند بر آدمی قاضی نمازی را شود راضی که صد رحمت به آن طفلی که با گل میکند بازی یکی هموار یکی دشوار برایش زندگی در پشت این دیوار تعجب وار عاجز وار نگاهت می کنم یا رب به امید رهایی از فشار سخت این آوار. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 11:55 توسط وحید |
|
|
نمي دانم چند شب و چند
اگه چشمات نبودن، دنیا این رنگی نبود
کاش آسمان می دانست درد من چیست
کاش در صفحه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم
![]() عشق يعني ....... کسي که دلتو مي بره عشق يعني ....... بعضي وقتا اشک زياد ريختن عشق يعني ........ جز عشقت هيچي رو نبيني عشق يعني ........ اين فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد عشق يعني ........ قشنگ ترين لباستو براش بپوشي عشق يعني ........ ترانه اي که اونو به يادت مي ندازه عشق يعني ....... منتظر تلفنش باشي عشق يعني ........بدون اون انگار تو بيابون سرگردوني عشق يعني ......... وقتي اونو مي بيني داغ کني و عشق يعني ........ هيچ وقت دلشو نشکني و با همه ی اینا با یک کلام وبه سادگی عشقت رو فراموش نکنی آیا تو تا حالا با من اینجور بودی؟ ![]() بچه که بودیم نقاشیامون مثل خودمون ساده بود . خیلیا رو اعصابم به جای نقاشی خط خطی کردن .حالا خیلی وقته که یه قلب کشیدم توش اسم خودم رو نوشتم ولی جای خالی کنار اسمم خالی مونده .بنظرت اسم کیو توش بنویسم که دیگه خط خطیش نکنه؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 تیر1385ساعت 18:19 توسط وحید |
|
|
قرآنت را می بوسم و گونه های خیست را
“به نام تك نقاش رخ يار” هواي ديده طوفاني، دلم درياي محنتها
و ليكن اندرين صحرا به عشقت تا ابد مانم
تا دروغ نباشه قدر راستی رو نميدونيم تا بی وفايی نباشه قدر دوستی رو نميدونيم. تا دورنگی نباشه قدر رنگ خودمونا نمی دونيم. تا با هميم قدر همو نمی دونيم. تا تنهاييم قدر تنهايی رو نمی دونيم. تا حرف می زنيم معجزه سکوت فراموش می کنيم. وقتی ساکتيم فکر می کنن حرفی نداريم. وقتی تو فکرت تنهايی انگار هيچکی نيست وقتی به هزار رنگی يکرنگی رو قبول نمی کنی وقتی يکرنگی هزار رنگ می بيننت. وقتی خودتی تازه قشنگ ميشی قشنگتر از زشت. خود خود خود خودت باش چون همه همونجور نيستن که می بينی شايد اونا هم خود خود خود خودشون باشن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 12:24 توسط وحید |
|
|
نمی دانم امروزباز دلم هوای نوشتن کرده است نوشتن از زیباترین لحظه زندگی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 خرداد1385ساعت 18:56 توسط وحید |
|
|
دعایی که هیچ وقت به استجابت نرسید ---------------------------------------------------------------------------------
لیلی چشم به راه است
ای کاش آسمون حرف کویر رو میفهمید و اشک خود رو نثار گونه های خشک او می کرد ....
ای کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود ...
ای کاش دلها آنقدر خالص بودن که دعا ها قبل از پائین آمدن دستها مستجاب می شد ....
ای کاش شمع ، حقیقت محبت را در تقلای بال پر سوز پروانه میدید و او را باور می کرد ...
ای کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود ....
ای کاش آنقدر مهربان بود که داغ را به دست خزان نمی سپردند ....
ای کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست ...
و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید و عاطفه معنی عشق.....
و کاش تو منو میفهمیدی.......
برگرد ........
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.
رود مي نالد ...
جغد مي خواند ...
غم بياميخته با رنگ غروب
مي تراود ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در اين تنگ غروب....
دست گذاشتم رو كسي كه رنگ چشماش روشنه
شمشاد همسايمون پيش قدش يه سوزنه دست گذاشتم رو كسي كه طعم چشماش عسله كمترين شعري كه تو مي شنوي از اون غزله
ما رو باش خيال مي کرديم هميشه يکي روداریم
يکي که به وقت گريه سر رو شونه هاش بذاریم ما رو باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمون هست ميون اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست ما رو باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستيم وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟ تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش مهتاب حتي اندازه چشمي که يهو مي پره از خواب اینم تقدیم به اونی که برام حکم یه دنیا رو داره
گفتي مرا دوست نداري گله اي نيست، بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست . گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن، گفتي:که نه بايد بروم حوصله اي نيست. پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف، تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست. گفتي که کمي فکر خودم باشم، و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست. رفتي تو ،خدا پشت و پناهت به سلامت.
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست... چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان !
نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت *´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨) (¸.·´ (¸.·` * به امید رسیدن به تو *´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨) (¸.·´ (¸.·` * |
|||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 12:46 توسط وحید |
|
صندلي را بياور ميان سخن هاي سبز نجومي
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 23:35 توسط وحید |
|
|
زندگي خالي نيست :
با آنکه در تبسم مهر تو یافتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 خرداد1385ساعت 17:53 توسط وحید |
|
|
خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سيراب می شوند؛ آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت است
عشق یعنی
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 9:9 توسط وحید |
|
|
شدی چند روزی مهمونم
ولم کردی و داغونم فريبم دادی انگاری خيال کردی نميدونم ؟ ولی من خاک پات هستم هنوزم چشم به رات هستم نديدی آخه محتاجم هلاک يک نگات هستم ![]() حرف تو - حرف رفاقت بود
اولش پر از صداقت بود يادمه تو روزاي سخت زندگيم تکرار اسم تو برام يه عادت بود (( ولي حالا که دلم به عشق تو محتاجه : قلب تو - قلب توخالي عشق تو - عشق پوشالي )) من خسته ام....خسته از دقايقي که مي گذرد و بازگشتي ندارد از دقيقه هاي خسته و مرده در بطن زمان خسته از بودن ،ماندن
خسته از اين آمدنو رفتنها خسته از خسته شدنها خسته خسته خسته ... هنوز گيجم از اتفاقي كه بين من و تو افتاد
و من شكستم
دربرخوردچشمانمان كه تصادفي بود
مقصرمن بودم و
برو ولي بدون اينجا يكي ميمرد برات
باور نكردي عشقشو وقتي قسم ميخورد برات ميري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز اشك زلالتو جلو چشم غريبه ها نريز هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن شمعمو آتيشم به پات برو و خاموشم نكن گفت:((رفتني بايد رفت))...منم رفتم...چون بودن و نبودن من هيچ فرقي براش نداشت...!
رفتم چون او خواست اما صداي پاهام تا ابد توي گوشش خواهد ماند........ گفتي : محبت كن برو
گفتم : خداحافظ ولي رفتم كه باورت بشه دارم محبت مي كنم هميشه دلتون شاد باشه
![]() عشق آتش است اما آتشی سرد با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است. این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند . بدین سبب عشق رنج آفرین است زیرا خواهان خراب کردن ماست تا دوباره آباد کند دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد گردد؟ رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟ بنابر این راحت باشیم و بگذاریم سوخته شویم وگرنه چگونه می توانیم متولد گردیم و خویشتن خویش را بیابیم؟
![]() با غزل ها هم آواز در ژرفاي واژه گم بايد شد همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال راه فردا را بايد پيمود هم جنس با صخره، مبارزه را بايد آموخت و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد آرامش را بايد از يك گل آموخت كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نه ايستادند و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود آي كه غم زندگي ات را تيره كرده چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده ... به بي تابي ها بگو، كمي صبر لحظه ها راه خود را خواهند رفت
Vahid.H .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 9:59 توسط وحید |
|
har vaght delam barat tang mishe miram posht abra va gerye mikonam .pas har vaght baron omad bedon dele man barat tang shode…………*☺*☺*
- اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه . پر ميشه از کلمه هاي (( از اينکه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يکي از همه تکونده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد *☺*☺*
دلم آتش مي گيرد از نامردميها ... از بي عشقيها .. از نگاههاي سرد در كنار آغوشهاي گرم .... دلم .. دلم ... آخ كه دلم چه واژه تكراريست !كاشكي هميشه .. هر روز سال بهار بود ... كاشكي دلهاي شكسته را راه فراري بود و اصلا كاشكي كسي دلش نمي آمد دلي را بشكند و كاشكي كلمه كاشكي اصلا نبود ! گله ... گله ... شكوه .. اسارت ذهن و شلاق احساس گناه... خدايا در لحظاتي كه تنهايي و بي لذتي وجود مرا احاطه مي كند .. مرا در آغوش گير و ببين كه من براي تو خويش را تا لبه پرتگاه گناه كشانيده ام و ببين كه كودكانه گاهي تو را به باد قضاوتهاي عجولانه خويش گرفته ام .. ... مرا در برهوت سؤالات بي پايان رها مكن ... چون هميشه دستگيرم باش و مرا از خويش برهان كه زهر «من » تو را از من خواهد گرفت اگر نگاهم نكني مرا نزد خويش بخوان و به من ياد بده معني عشق چيست؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 0:0 توسط وحید |
|
|
عشق
بگو كه دلدارت منم يار وفا دارت منم بگو تو راه عاشقي
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 خرداد1385ساعت 10:43 توسط وحید |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند آسمان را قاب می کنم
به تو هدیه می دهم
این چشمها قابل تو را ندارند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 16:59 توسط وحید |
|
|
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو.
من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه.
آخرين لحظه .......
تعبير عشق
به که باید دل داد؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 12:34 توسط وحید |
|
به نام آنکه عاشق عشق است و بس
ای عشق درآتش توفریادخوش است
هرکس که در آتش توافتادخوش است
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
عشق یعنی بزرگ کردن یک چیز به اندازه دنیا و کوچک کردن دنیا به اندازه یک چیز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 11:34 توسط وحید |
|
به بلبلي عاشق گفتم ....
تا به حال از گلي پژمرده سراغي گرفته اي ...؟ با بوته اي سرما زده همنشيني كرده اي....؟ به عيادت گل حسرت رفته اي .....؟ بوسه اي بر گلبرگهاي گل انتظار نشانده اي ....؟ تا به حال در گورستان پائيز بوته لرزاني را در آغوش گرفته اي…….. ؟ قلبت را بر خارش فشرده ايي ......؟ با خون گرمت آبياريش كرده اي......؟ و با گرماي وجودت معشوق را به گل نشانده اي....!!!!؟؟؟؟ تو هم مثل ما انسانها هزار رنگي و عاشق رنگ ...كنار گلي خوشرنگ مي نشينم.. آواز ريا سر ميدهي گل دلداده را رها ميكني .... مي پژمراني .....تمامي عمر كوتاهش را به انتظارت مي نشاني ...و هوسبازانه به خلوت گلي ديگر مي گريزي.......... !!!!!
![]() در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند((دوستت دارم)) دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم دوست دارم |
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 16:36 توسط وحید |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 16:22 توسط وحید |
|
||||||
فدای اون چشمون پر از امید و عشقت
همدم من تو بودی تو روزای بی کسی
توشادی و تو غصه تو عمق دلواپسی
عکس قشنگت حالا کنار من تو قاب
نوشتت ُ یادمه واسم طلای ناب
میخوام اینو قاب کنم بذارمش تو موزه
تا که همه ببینن دوستی با تو چه خوبه
هرگز یادم نمیره خوبی هایی که کردی
برای خنده من چه خنده هایی کردی
درسته که همیشه من غرق فکرام بودم
اما به جون خودم کلی خاطر خوات بودم
اگه یه روزی مد شد آهنگ بی وفایی
ولی تو فراموش نکنی لحظه آشنایی
چه نقش نازی داشتی تو قصه زندگیم
فدای اون وجودت بودی برام بهترین
آدمای بی ریا خیلی کمن تو دنیا
یا اوج آسمونن یا پشت ماه یا دریا
اما نبودی بین کهکشون و ستاره
من تو رو پیدا کردم بذار بکن محاله
تو هفت آسمونم مثل تو پیدا نمیشه
میخوام بگم پیشم بمون ولی نگو نمیشه
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 16:15 توسط وحید |
|
|
گاه كه به اطرافم مي انديشم به سادگي ولي سنگين درمي يابم كه چه اندازه گذشت و گذشتن سخت شده است ! چه خوب بود اگر همگي به اين توافق رسيده بوديم كه يا بگذر يا همان لحظه پاسخ بده هر چند خشونت بار .... و گهگاه به خود مي گويم كه « چه سخت است غريبانه گريستن ميان لبخندهاي دروغين .......» كاشكي كلام مي توانست دايره فكر مرا كالبدشكافي كند .... چه ساده غريب شده ايم و چه ساده فاصله ها به تصاعد رسيده اند .... مراقب باش پلها را يكي يكي شكستن كار ساده ايست ......ماندن و ايستادن و دوست داشتن و صبور ماندن ساده نيست و در اين ميان دوست داشته شدن و محبوب ماندن از همه چيز سخت تر است ... خيلي وقتها شده است كه پشت شوخي كه به روزگار دارم با خود فكر كرده ام آدمها مثل كرم ابريشم تنها سفيد و قهوهاي را ديده اند و بسياري مصرانه با همين دو رنگ عمر خود را سر مي كنند .... تنها پروانه ها رنگهاي هزار رنگ رنگين كمان شهرام عشق و ابديت را مي نوشند .... چه خوبست پروانه شدن .... كاشكي دستت را دراز مي كردي تا من هم پروانه شوم ........
سکوت تنهایی ام را بشکن سکوت تنهایــــــــــی ام را تو بشکن : با زمزمه هات نگاه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 15:55 توسط وحید |
|
|
پری ناز کوچولو
پری ناز کوچولو رفتی خونم شده ویرون دلم از بی کسی خون نمی تونه که بخونه
حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه اون که رفته دیگه رفته نمی خواد دیگه بمونه
نمی خوام که باز بیایی اون چشاتو من ببینم خاطرات باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم
نمی خوام که باز بیایی توی تاریکیم بسوزی آخه حیف تو عزیزم که با من با من بمونی
عزیزم سرت سلامت هر جا رفتی هر جا هستی برو که دنیا دو روز قلب تو هیچ وقت نسوزه
نازنین اینو نخوندم که تو رو گریون ببینم الهی برات بمیرم اشکتو هیچ وقت نبینم
عزیزم اینو می خونم که دلم آروم بگیره آخه طفلکی میسوزه طفلکی بی تو میسوزه
پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود نگو سرنوشت نوشته سهم من از تو همین بود
عزیزم غمت نباشه برو که روبرو نور برو ما تنها می شینیم باسه ی عشقت می میریم
تقدیم به کسی که با دنیا عوضش نمی کنم
از معبود عشق می خوام که هیچ وقت
پریشون و چشای نازت
اشک آلود نباشه
یادت نره
دوست دارم
بیشتر از دیروز
کمتر از فردا
عاشق بی صدا
(For my love (SH هر كه رفت .... پاره ای از دل ما را باخود برد ....
اما اوکه با ماست ....
اوکه نرفته است ....
از اوبپرسید ....
که چه میکند با دل ما
![]() ![]() ![]() گل عزیز است غنیمت شمارش صحبت که به باغ آمد از این راه واز آن راه خواهد شد
معنی دوستت دارم یعنی چه؟
د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام)
می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .
( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .
( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .
( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .
( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .
( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .
( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .
( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .
( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی
فكر ميكنيد از شش ميليارد انسان
روي كره ي زمين چند نفر معني دوست داشتن را مي دونند
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 17:12 توسط وحید |
|
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس يک بغض غريب در ميان برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد می نويسم آری من می نويسم
از عشق برايت حرف می زنم تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم عشق را معنا می کنم تا تو بفهمی معنای عشق من تويی من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 17:5 توسط وحید |
|
|
© آمدن
یک روز که با امدنت زمین را گلباران کردی می دانستی دلم لرزید شوق دیدارت در ان شب ها خواب را از چشمانم زودود افسانه ای شد دیدارت کاش افسانه واقعیت می شد دل تنگ شده... کاش زمان رسیدن می رسید
یه داستان کوتاه تقدیم به تو که عاشقی !!!
![]() روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند شادي ، غـــم ، غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشا ن را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند اما عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك ميكرد كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم.
ثروت گفت : خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد. پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست ، عشق گفت: لطفا كمك كن و مرا با خود ببر غرور گفت : نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني . غم در نزديكي عشق بود پس عشق به او گفت اجازه بده تا من با تو بيايم . غم با صدايي حزن آلود گفت: آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد. ناگهان صدايي مسن گفت: بيا عشق من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .
عشق از علم پرسيد : او كه بود ؟علم پاسخ داد : او زمان است . عشق گفت : زمان؟ اما چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 17:3 توسط وحید |
|
|
مي نشستم خسته در بستر
از دوست داشتن گفتم ازمن بيزار شدي . ازعشق گفتم از من متنفر شدي . از ماندن گفتم ازمن دور شدي تو اي دوست بيا به من بياموز چگونه دوست داشتن را . بياموز معني عشق را وهميشه دركنارم بمان
![]()
|